تبليغاتX
نا آمده سیل تر شدستیم
 
هنوز ما را، « اهلیت گفتن» نیست ، کاشکی « اهلیت شنیدن » بودی ! شمس تبریزی
 
 

دانش آموز عزيز ( يار دبستاني من) !

لطفا با كلمات زير يك يا چند جمله معني دار بسازيد:

آنفلوآنزاي خوكي - تعطيلي مدارس - بعضا تعطيلي خوابگاه هاي دانشجويي - سبز - ۱۳ آبان - حنا - رنگ - آخ - چقدر - فكر - مردم و ... !!! !!! !!! !!! !

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 14:4  توسط نیره سعادتی  | 

                                                 

بيش از يك هفته از مراسم

بزرگداشت استاد تقي آصفي  محلي سرا و پژوهشگر بهبهاني مي گذرد

از دوستان خواهش مي كنم كه در ذهنشان فرصتي براي  اين يادداشت، به عنوان نوشته ي فردي مستقل ( ونه به عنوان همسر فلاني بهماني) ، در مورد بزرگداشت استاد آصفي باز كنند.

در يك نگاه كلي برنامه بزرگداشت با نيت و صفاي پاك استاد،  بي بي  ، خانواده اش و با زحمات ايشان، برنامه اي درخور و آبرومندانه بود. بطوريكه كمي و كاستي هاي فيزيكي را تحت پوشش قرار داده بود و كوتاهي و كج گويي هاي سخنران ! هم البته  خدشه اي به روح برنامه وارد نكرد.

اما در نگاه جزيي تر ، راجع به مشكل دستگاه صوتي ، آماده نبودن وسايل و تجهيزات  و رساندن و تست في البداهه آن ها و... روي صحنه و مقابل حضارمنتظر، هم دوستان گفته اند و هم شخصا به خودم اجازه نمي دهم انتقادي بكنم چرا كه درست تر بود استين بالا مي زدم و روزهاي قبل در آماده شدن و تداركات برنامه كمك مي كردم.

نقد جناب قناطير در مورد جلسه بزرگداشت  آنقدر كامل بود كه تقريبا حرف نگفته اي را باقي نگذاشت. با تشكر از دقت نظر ايشان، جسارتا من هم با بسياري از نظراتشان موافقم ازجمله زود هنگام بودن برگزاري  همايش با وجود منتشر نشدن نوشته ها ي استاد – كه اين مورد را به آقا صادق قبلا پيشنهاد كرده بودم- و اينكه هيچ ضرورتي ندارد كه براي توجيه  پريشاني استاد بردلايل بيروني ناكيد شود. اين پريشاني ذره اي از ارزش ايشان و فعاليت هاي فرهنگي شان نمي كاهد.

همانطور كه خانواده ي آصفي بخاطر وابسته نشدن بزرگداشت به هيچ نهاد رسمي ، خود متقبل مخارج و زحمات برگزاري شدند، بهتر بود انتخاب دست اندركاران برگزاري هم به نحوي انتخاب مي شد كه همه ي اهل ادب در اين جمع حاضر شوند. هرچند از جمع فرهنگي وادب دوست انتظار مي رفت دغدغه هاي شخصي را كنار گذاشته و ساعاتي را به احترام استاد و به پاسداشت فرهنگ محلي ، انديشه ي مقابل و حضور مخالف را تحمل مي كردندو در جمع حاضر مي شدند. همان كاري كه بعضي از دوستان جوان تر – علي رغم ناهمسويي كه با بعضي حاضران داشتند- كردند.اينجا معلوم مي شود كه بزرگي به سن و سال نيست و نه به معروف بودن و قلم و زبان توانا داشتن. به قول دوستي : قهر كردن و ميدان را خالي كردن كمتر نتيجه ي مطلوب مي دهد؛ همانطور كه بسياري از افراد لايق ، 30سال اخير ميدان اجتماعي و سياسي را رها كردندو شد آنچه مي بينيم.

اما در مورد سخنرانان هم طبيعتا بايد با طمانينه  وفرصت بيشتري برنامه ريزي صورت مي گرفت . بي تعارف در مورد آقاي سرحدي خود من هم لذت چنداني از سخنراني ايشان نبردم (لطفا اين قسمت به گوش شان نرسد!) ؛ نه اينكه سخنان و گفته هايش را قبول نداشتم بلكه از اينكه پراكنده گويي داشت و فرصت تدوين مطالب را نيافته بود، و با توجه به سابقه ي بيان بهتري كه سراغ داشتم انتظارم برآورده نشد. اما مطمئنم اين سخنراني بيشتر لطمه برايش شد تا اينكه «فرصتي»! فراهم آورد. به نظرم اشكال از برنامه ريزان بود كه دير به صرافت افتاده بودند.شايد هركس ديگري هم بود از روي اداي وظيفه پيشنهاد هرچند بي موقع را رد نمي كردمخصوصا كه روابط خانوادگي ، رسميت قول و قرارها را كم مي كند.علاوه بر اين ايشان اينگونه توجيه شده بود كه بين 20 تا 40 دقيقه وقت دارد.تنها فرصت طلبي كه مسعود سرحدي داشت اين بود كه به واسطه ي كار اجرايي و دور شدن از محافل فرهنگي«شهر» ، علاقمند بود در جمع دوستان حاضر شود؛ همين. انگار استقلال حفظ نشد!، اين را نه به حساب جانبداري ، بلكه به حساب نگاه هم از بيرون و هم از درون گود بگذاريد.چندي قبل دوستي پيامي برايم از دكتر شريعتي فرستاد:« خدايا كمك كن قبل از اينكه بخواهم راجع به راه رفتن كسي قضاوت كنم ، چند گامي با كفش هاي او راه بروم». مدتي است اين را تمرين مي كنم. نقد اگرعلم و تخصص و انديشه هاي بيان شده را هدف بگيرد تا هركجا برود باكي نيست اما زماني كه شخصيت افراد نشانه شد-حتي با يك عبارت كوچك- آن نوشته يك نقد خالصانه نخواهد بود.

از سرحدي بگذرم (البته دراين يادداشت نه در زندگي!) ؛ بسياري از دوستان از جمله خود من منتظر بوديم سخنران هاي اصلي خانم زاده حسن زاده و آقاي اماني باشند در صورتيكه فرصت ! به اين دو عزيز با وجود وقت و همت زيادي كه صرف كرده بودند نرسيد(بسيار لذت بردم كه  با اين وجود در چهره هيچ كدام ذره اي آثار دلخوري نديدم و اين معني بزرگواري است).دو سه روز قبل مراسم كامنتي براي آقا صادق گذاشتم كه شايد بهتر بود به دبير همايش عرض مي كردم و آن اينكه فهرست برنامه ها و اسامي سخنران ها از قبل اعلام شود. اگر اينگونه مي شد هم مجري و هم سخنران تعهدي برايش بوجود مي آمد و بهتر مي توانست مطلبش را در مدت مخصوص خود و طبق زمانبندي تنظيم و ارائه كند. در اينصورت حرمت وقت حضار هم بيشتر نگه داشته مي شد و كمتر افراد در مظان قضاوت هاي مختلف قرار مي گرفتند.

وجود يك هيئت رئيسه هم ، بسيار مفيد بود، هم به ابهت جلسه مي افزود و هم نظم و روال بهتري براي اجراي مراسم بوجود مي آورد.

اين برنامه علاوه بر مزايايي كه دوستان برشمردندو همگان شاهدش بوديم، مي تواند تجربه اي براي گام هاي بعدي باشد، از جمله اينكه هراز گاهي مطلبي يا نكته اي از كاستي ها يا قوت هاي شهرمان اعم از ادبي ، فرهنگي، سنتي، اجتماعي و... به

« انديشيدن» گذاشته شود و اهل قلم و انديشه  ديدگاه هاي خود را به اشتراك بگذارند ؛ بي آنكه چتر حمايتي دولتي بخواهد شائبه اي در برنامه ايجاد كند. مثلا چه خوب مي شد اگر سخنان جناب محمدحسني در مورد «ضرورت بهبهاني صحبت كردن و جلوگيري از كمرنگ شدن گويش بهبهاني» ، سوژه اي براي چنين نشستي ميشد.دراينصورت نظرهاي مختلف، انديشه هاي متنوع، ايده هاي تكميل كننده، ديدگاه قشر جوان و ...مي توانست يك برداشت همه جانبه و كامل تري دراينخصوص ايجاد كند و علي هذا...

مطلب آخري كه عرض مي كنم؛ اينكه اينگونه برنامه ها لازم است كه با هزينه كمتري برگزار شود تا امكان برگزاري جلسات بعد بيشتر شود. حذف پذيرايي كمك زيادي به كاهش هزينه مي كند.البته پذيرايي اين همايش در راستاي همان فرهنگ محلي مرتب شده بود كه بسيار هم چسبيد!

سخن به درازا كشيد. اگر تا اينجاي مطلب را خوانده ايد هم متشكرم كه حوصله بخرج داديد و هم عذرخواه از اطاله ي كلام و هم آرزومند موفقيت همه ي دوستان.

 

  نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 17:36  توسط نیره سعادتی  | 
 

                                             من همدم تنهایی خویشم

دریای ملتهبی است

درونم

آبستن جنینی

که تنها شنوای رازها و تجربه های اساطیری اش

گوش من است

و حفره ی تهی کالبدم

                              میدان ناآرامی هایش

من همدم تنهایی جنین مجنون خویشم ....

  نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 13:56  توسط نیره سعادتی  | 
 

دلتنگ باران

ديگر معطل باران نمي مانم

  دل زمين كه ابري شد؛    سهم دلتنگي مان را

                               - يك ريز و ملس-

                                 بي هيچ هياهويي

      مي بارم...

حافظه ی کودکانم

                        - بی خیال باران -

                       برهوتی است

        باران می شوم بر برهوت!

                               بااi!اiا!i iiااiارiاا!اiاا!اiاا!اا!اiiاا!اiاان !

          

  نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 1:1  توسط نیره سعادتی  | 
 

 " شما هم نگویید من خود تاریخ ایران زمین را به فرزندانم می آموزم !!! "

  نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 23:6  توسط نیره سعادتی  | 
 

تعطیلات عید  فطر خدا به ما خوزستانی ها دستخوش خوبی داد منظورم همان عیدی است . طوفان گرد و خاک همزمان با روز مجعول عید فطر آغاز شد. گناه را آن بالایی ها مرتکب شدند غضب الهی اش دامنگیر ما شد!

خلاصه اینکه هموطنان عزیزمان  بسیاریشان از آخرین تعطیلات تابستانی برای گشت و گذار استفاده کردند -که از صمیم قلب امیدوارم به همه خوش گذشته باشد-و ما برای رفت و روب و شستشوی گردو خاک ها !

راستی آخرین بار مبلغ آب بهای منزل ما هفت برابر دفعات پیشین بود و این یعنی مصرف اضافه خیلی اضافه تر از الگوی طبیعی خانوار. هرچند سازمان آب و فاضلاب که نباید جوابگوی بارش خاک از اسمان باشد و نه حتی جوابگوی تشنگی دوسه درختی که جلوی منزل کاشته ایم! خانمی که سرپرست خانوار بود می گفت درختان جلوی خانه ام خشک شده اند هربار که می بینمشان دلم می سوزد ولی دلم برای جیب خودم بیشتر می سوزد...! امان از خشکسالی -امان از عدم مدیریت صحیح منابع- امان از گردو خاک- امان از مصرف نادرست - امان از ...!!! اصلش این سه نقطه است!

  نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 2:28  توسط نیره سعادتی  | 
 

معذبم،احساس گناهي بزرگ ، از اينكه در خانه آرام نشسته ام، آن بيرون در تهران و اهواز وشیراز و ... جان بسياري در خطر است!

شجاعت هموطنانم را می ستایم

  نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 0:41  توسط نیره سعادتی  | 
 

از دوستي شنيدم كه خانم واعظ جوادي رئيس سازمان حفاظت محيط زيست، در صحبتي با خبربيست وسي راجع به گردو غبار جنوب كشور به نجف زاده خبرنگار، گفته بود اگر شما تلقین نكنيد مردم خوزستان گلايه اي از وضع موجود ندارند! مگر سازمان حفاظت محيط زيست و مجموعه ي دولت متولي رسيدگي به اين امور نيستند ؟حتما با اصرار و اعتراض مردم بايد بياد وظايفشان بيفتند؟! براين اساس  يادداشتي را براي ايشان نوشته ام:

 

ما معترضيم اما «حنجره» نداريم كه با «فرياد » سودا كنيم!

خانم واعظ جوادي ! حق با شماست ، صداي اعتراض ما رسا  نبوده كه شما نشنيده ايد . اما نه، حق با شما نيست چون بارها و بارها جنوبي ها از گرد وغبار گله كرده اند ولي گوش بدهكاري در گرو شنيدن «ياوه هايمان!» نيست.

خانم واعظ جوادي! وقتي شهروندان تهراني- كه نورچشمي هستند- براحتي خس و خاشاك مي شوند، حتما ما جنوبي ها لقب بهتري نخواهيم گرفت اگر اعتراض شديدي بابت نفس كشيدنمان بكنيم!  وحتما خواسته هايمان لقبي بهتر از «ياوه» نخواهد گرفت. شايد هم متهم شويم كه مرتديم و خاك متبرك نجف و كربلا را برنمي تابيم.

تنها خانم كابينه! تو مادري من هم؛ همين لحظه كه اين يادداشت را مي نويسم دو كودك هفت ساله ام بهمراه همسالانشان در زير غبار شديد در كوچه اي كه انتهايش پيدا نيست بازي مي كنند و من دلواپس تنفسشان كه در حين بازي تندتر هم مي شود!تعجب نكنيد بيش از اين نتوانستم در خانه نگهشان دارم، بيش از اين وعده ي هواي خوب فردايي را كه نمي آيد را از من نمي پذيرند. تهران شما آنگاه كه هوايش آلوده ترين است، حداكثر دو روز پياپي به شهروندان-آنهم بيمار و سالمند و ناتوان- توصيه مي كنيد در خانه بمانند ؛ ما با دو سال آلودگي و روزهاي متوالي گرد وغبار چه كنيم؟

حق با شماست اگر حرف ما را ، نه ، درد مارا متوجه نشويد، حق با شماست كه اعتراض هاي آرام و نارساي ما را نشنويد . خانم رئيس! ما ديگر آه نداريم كه با ناله سودا كنيم؛ ما گلو نداريم كه فرياد بزنيم. ناله هاي ما از 29 سال قبل از اين ، حنجره هايمان را خراشيده است آنگاه كه تابوت هاي جوان هايمان را تشييع مي كرديم؛ ما با سرفه و حساسيت غريبه نيستيم از آن زماني كه برادرهايمان با  ش.م.ر آلوده شدند و شما فقط نام آن را شنيديد.ما با خاك مأ نوسيم از آنوقت كه به ازاء هر بمب و موشكي سرپوشي از خاك سرخ كل اسمان شهرهايمان را فرا مي گرفت ما همه را تحمل كرديم كه همه را از نامهرباني دشمن مي دانستيم. اما ديگر نامهرباني از خودي را حق خود نمي دانيم، ناديده گرفته شدن را به عنوان سهم نمي پذيريم.

خانم محترم! اين سخنان من تازه نيست همشهريانم بارها و بارها به زبان هاي ديگر گفته اند و شما نشنيده ايد. اين سخنان اگر اعتراض نيست، شما نام بر ان بگذاريد!

خانم واعظ جوادي! گفتم كه مادرم  مثل شما ! من خسته شده ام از مضطرب بودن، از تلواسه ي مداوم و نگراني هاي پي در پي، به عنوان يك شهروند- حتي اگر بي درجه ام بدانيد- آرامش را به عنوان حق مسلم در كجا بايد جستجو كنم؟ حتي در خانه در اتاق مزه ي گردوخاك را در دهانم حس مي كنم!

آه ، حتي بچه ها از زدن ماسك خسته شده اند، موقع خروج از خانه با اصرار ماسك مي زنند ، ده متر آن طرف تر، آن را برمي دارند! همين حالا پسرم با مژه ي خاكي برگشت اين خاك آشكاربود اما غبارهاي آلوده اي  را كه سرازير ريه هايش شده ...!؟ جاي من بوديد چه حسي پيدا مي كرديد؟!

مادران اين سرزمين، اينك ، به جز كودكانشان هيچ سرمايه اي ندارند، سلامتي حال و اينده ي كودكانمان را از كه بخواهيم؟

هرچند «  گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ي ماست 

              آنچه البته به جايي نرسد فرياد است»

  نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 1:23  توسط نیره سعادتی  | 
 

هرسال برف تازه که می بارد،می ترسم ردپاهای کوچک کودکیم محو شوند. می ترسم رهگذری که ذهنش از خاطرات سرد و برفی من پر نیست، همه اندوه سفید مرا لگد کند و بی آنکه چشمانش نگرانی نگاهم را خوانده باشد ، بایدها و نبایدهای فلسفی را برایم مثل بیاورد: برف امروز ،جاپای پارین را اگرنه پاک کند، می پوشاند و تا زمستانست هیچکس یادش نمی آید که روزی بود ، روزگاری بود،...

حرف غریبیست اقرار من ،اما من نگرانی هایم و اندوهم و حتی اشک هایم را دوست دارم ،شاید از فردا بر سرراه  بنشینم وبه رهگذران هشدار دهم: اینجا ردپای کهنه عشق ودلتنگی است لطفا با صفا رد شوید ! لطفا!

              تو فردا از کدام راه میروی؟!

  نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 15:53  توسط نیره سعادتی  | 
 

                                               « من نیستم »

نامم را نبر

حرف از من نزن

                        من شناسنامه ام را باخته ام

ديگر نمي دانم  براي عبور از عرض خيابان، اول راست را بپايم يا چپ را

وشايد هم بي هوا وسط راه بپرم و

چشمم و دلم وهمه مشاعرم را

                                 دربست

                                          به سرعت جنون آهنيني بسپرم               كه مي گذرد

كه نباشم

كه نباشم و همه بودنم را بازيچه يك بازي حقير نبينم

شور كه ندارم ،من شورم را با شعارهاي كذايي بي شعور از دست دادم

حتي اشك هم ندارم

تمامش را - وقتي پدر مرد-

براي «جلال» و «جمال» و «گوهر» و«محمد» گريستم

و خون كه هيچ در رگانم جاري نيست

من نيستم ، پاك شده ام

از هرچه بودن ، از هرچه خواستن

تهي شده ام

 وهمه را تو اي شعار پوچ !

ازمن به يغما بردي

  نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت 18:20  توسط نیره سعادتی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM