هنوز ما را، « اهلیت گفتن» نیست ، کاشکی « اهلیت شنیدن » بودی ! شمس تبریزی |
نمی دانم این پریشانی درونی کی دست از سرم بر میدارد تناقض نیست تضاد هم نه - اما هرچه باشداطمینان نیست .این یکی دو سطر هم عین خیالات خودم درهم و برهم شد! مشکل این ایام من ناتوانی در جمع کردن -مرتب کردن و اولویت بندی مسائل روز در ذهن و زندگی ام است! این روزهابه چند چیز بیشتر می اندیشم:محرم سبز- رحلت آیت اله منتظری- یلدا- محرم. امشب جشن خودمان یلدایی دعوت داشتم انگیزه شرکت اما هیچ! بهانه هم جور شدپویان تب کرد و خوابید و من هم پرستار بیمار-ماندم خانه. به این ترتیب مشکل بروم نروم حل شد.اما سوال برایم باقیست تا کی من اسیر هجوم اندیشه های ناهماهنگ هستم؟ کی آنقدر جسارت پیدا می کنم که جز به خواست "درونم" نگران هیچ آوای دیگری نباشم!!
از سر پریشانی به سراغ حافظ رفتم تو گویی حافظ نیز بهمریخته بود خراب بود:
هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
تورا چنانکه تویی هر نظر کجا بیند
به قدر دانش خود هرکسی کند ادراک!!
حافظ هم به من پراند! باید دانش خودم را افزایش دهم- مشکل از نادانی است!!!
نبرد گاوگاملا دفاع آریو برزن در برابر سپاه اسكندر
بر پایه یادداشتهای روزانه "كالیستنسCallisthenes " مورخ رسمی اسكندر، 12 اوت سال 330 پیش از میلاد، نیروهای این فاتح مقدونی در پیشروی به سوی "پرسپولیس" پایتخت آن زمان ایران، در یك منطقه كوهستانی صعب العبور (دربند پارس، تكاب در كهگیلویه) با یك هنگ ارتش ایران (1000 تا 1200 نفر) به فرماندهی ژنرال «آریو برزن Ario Barzan » رو به رو و متوقف شدند و این هنگ چندین روز مانع ادامه پیشروی ارتش دهها هزار نفری اسكندر شده بود كه مصر، بابل و شوش را قبلا تصرف و در سه جنگ، داریوش سوم را شكست و فراری داده بود. سرانجام این هنگ با محاصره كوهها و حمله به افراد آن از ارتفاعات بالاتر از پای درآمد و فرمانده دلیر آن نیز برخاك افتاد. مورخ اسكندر نوشته است كه اگر چنین مقاومتی در گاوگاملاGaugamela (كردستان كنونی عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شكست مان قطعی بود. در "گاوگاملا" با خروج غیر منتظره داریوش سوم از صحنه، واحدهای ارتش ایران نیز كه درحال پیروز شدن بر ما بودند ؛ در پی او دست به عقب نشینی زدند و ما پیروز شدیم. داریوش سوم در جهت شمال شرقی ایران فرار كرده بود و « آریو برزن » در ارتفاعات جنوب ایران و در مسیر پرسپولیس به ایستادگی ادامه می داد.
دلاوری های ژنرال آریو برزن، یكی از فصول تحسین برانگیز تاریخ وطن ما را تشكیل می دهد و نمونه ای از جان گذشتگی ایرانی در راه میهن را منعكس می كند.
آریو برزن و مردانش 90 سال پس از ایستادگی لئونیداس در برابر ارتش خشایارشا در ترموپیل، كه آن هم در ماه اوت روی داد مقاومت خود را به همان گونه در برابر اسكندر آغاز كرده بودند. اما میان مقاومت لئونیداس و آخرین ایستادگی «آریو برزن» در این است؛ كه یونانیان در ترموپیل، در محل برزمین افتادن لئونیداس، یك پارك و بنای یاد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته و آخرین سخنانش را بر سنگ حك كرده اند تا از او سپاسگزاری شده باشد، ولی از «آریو برزن» ما جز چند سطر ترجمه از منابع دیگران اثری در دست نیست.چرا؟. اگر به فهرست درآمدهای توریستی یونان بنگریم خواهیم دید كه بازدید از بنای یاد بود و گرفتن عكس در كنار مجسمه لئونیداس برای یونان هرسال میلیونها دلار درآمد گردشگری داشته است. همه گردشگران ترموپیل این آخرین پیام لئونیداس را با خود به كشورهایشان می برند: ای رهگذر، به مردم لاكونی ( اسپارت ) بگو كه ما در اینجا به خون خفته ایم تا وفاداریمان را به قوانین میهن ثابت كرده باشیم( قانون اسپارت عقب نشینی سرباز را اجازه نمی داد). لئونیداس پادشاه اسپارتی ها بود كه در اوت سال 480 پیش از میلاد، دفاع از تنگه ترموپیل در برابر حمله ارتش ایران به خاك یونان را برعهده گرفته بود.
برگرفته از: وبلاگ نادرشاه
بیادم می آید در ورودی تنگ تکاب آن « او توپی» که چه زیبا بود و آن کتیبه ی با شکوه حک شده بر تخته سنگ مجاور آن ! کتیبه و چشمه ای که می توانست اکوتوریسم فعالی را در منطقه ایجاد کند.امان از سدهایی! که بر سر راه است. کودک بودم آنزمانی که اوتوپکی در تنگ تکاب بود و در همان عالم بچگی باورم نمی شد که پادشاهی از این منطقه گذشته باشد و دستور حک کتیبه را داده باشد غافل از اینکه پادشاهان عددی نیستند ! آنجا شجاعانی چون آریوبرزن و یوتاب جنگیده بودند و آرمیده بودند! کو نشانه ای از آنان؟
دورکهایم جامعه شناس معتقد است « مرد تقریبا بطور کامل محصول جامعه است. حال آنکه زن به میزانی بیشتر محصول طبیعت است ... و زنان بیشتر از مردان به طبیعت نزدیک هستند »( آنتونی گیدنز،73)
علاوه بر این زن در راستای نقش بیولوژیک مادری که طبیعت به وی داده است، ذاتا عملکرد و رفتاری همسو با طبیعت دارد.اما به ضرورت دغدغه های رفاه طلبانه ای که در دهه ای اخیر در جامعه به وجود آمده است ، چه بسا زن همین نقش نهادین خود را به فراموشی سپرده است.
با بررسی تعاریف متداول از توسعه ی پایدار ، به جد آشکار می شود که میانبر دسترسی به توسعه ی پایدار کمک گرفتن از نقش مضاعف و توانایی های بالقوه و چند بعدی زن در خانه و جامعه است. اما شکوفا کردن این استعداد نهادین و گسترده وکمک گرفتن از این ، نیازمند مدیریت کردن آن هاست که این مدیریت و برنامه ریزی در جهات مختلفی قابل بحث است :
- چناچه زنان از آگاهی و دانش علمی و اجتماعی لازم برخوردار باشند، از یک طرف نقش و جایگاه موثری برای خود - از لحاظ اقتصادی و فرهنگی- قائل می شوند وبدین ترتیب وارد فعالیتتوانمندیها های اقتصادی واجتماعی در جامعه می شوند واز طرف دیگرخانواده ای آگاه وشهروندانی مسئوولیت پذیر تربیت می نمایند که خود یکی ازنکته ای مهم دسترسی به توسعۀ پایداراست . بنابراین آموزش وفرهنگ سازی در جامعۀ زنان جزء اولویت های برنامه ریزی است این آموزش در دو زمینۀ « فرهنگ سازیُ -خود آگاهی و... » و «آموزش مفاهیم زیست محیطی » می تواند صورت گیرد . بعلاوه چنانچه زنان بیشتر به سوی دانش آموزی ، مطالعه ، فعالیت های اجتماعی و اشتغال جذب شوند ، از میزان باروری آن ها خود بخود کاسته می شود وبرنامۀحساس تنظیم خانواده ازین طریق زودتر وبهتر تحقق می یابد .چرا که زنان تحصیل کرده و شاغل معمولاٌ دیرتر ازدواج می کنند و بیشتر به برنامه تنظیم خانواده توجه نشان می دهند .
-NGOها به عنوان تشکل های خودجوش و تخصصی – صنفی ،می توانند از یک سو ، بخشی از « آموزش زنان » را به عهده بگیرند وبه عنوان یک فعالیت اجتماعی باعث تقویت «خودباوری» و «خودآگاهی» در زنان شوند و از سوی دیگر در جهت دسترسی به توسعه پایدار، به شکل های مختلف ( تشکیل کمپین های بشر دوستانه ، فعالیت های حقوقی ، چاپ نشریه ، ارتباطات مجازی و ...) تلاش نمایند. ناگفته نماند که در حال حاضر ساخت اجتماعی ، اگرچه در مقابل پیشرفت های صنفی زنان مقاومت نمی کند، با آن مساعد نیست.به همین دلیل فرصت های سیاسی و اجتماعی سمبولیک که در اختیار زنان گذاشته می شود، استحکام اعتقادی ندارد و تا زمانی که زنان توانایی پیشرفت را از راه آموزش بدست نیاورده اند، وضع و موقعیت شان در معرض خطر خواهد بود.
- فعالیت زن در جامعه زمانی ارزش دارد و منتج به نتیجه می شود که تداوم و ثبات داشته باشد و لازمه ی تداوم این حضور وجود بستر فرهنگی مناسب، اشتغال زنان و در نتیجه استقلال مالی آن ها، رکن دسترسی به توسعه پایدار است:
اول: خروج از خانه و حضور در جامعه باعث ارتقاء سطح مهارت های ارتباطی و اجتماعی زن و تعامل او با محیط می شود، نیز رشد فرهنگی ، بالا رفتن سطح توقع از زندگی و نهایتاً رفاه اجتماعی بیشتر پیامد اشتغال زنان است.
دوم: اعتماد بنفس و خودباوری وی تقویت شده، توانایی تقبل نقش های مهم تر اجتماعی و مدیریتی را کسب می کند.
سوم: زنان نیمی از جمعیت کشور را شامل می شوند، فعالیت اقتصادی این قشر بزرگ می تواند منجربه رشد اقتصادی کل جامعه شود. از آنجا که به استناد ماده 1118 قانون مدنی مصوب 1313 شمسی، «زن مستقلا می تواند در دارایی خود هر تصرفی را که می خواهد بکند» ، بنابراین زنان ایران طبق قانون مسلط به اموال شخصی خود بوده و همین اختیار به آن ها نوید می دهد، تا به انگیزه ی مال اندوزی راهی بازارهای کار شده و کسب درآمد کنند و به استقلال مالی دستیابند.
چهارم: اشتغال زنان بر کاهش بعد خانوار (کاهش نرخ رشد جمعیت)، تأثیر می گذارد. آزمون های آماری ، همبستگی قوی اشتغال زنان و میزان باروری و تعداد فرزندان را به اثبات رسانده است.چنانچه درمورد زنان شاغل، تعداد فرزندان به نحو محسوسی کمتراز زنان خانه داراست. برای اینکه زنان بطورمؤثرومفیدی بتواننددرجامعۀ اقتصادی ایفای نقش کنند لازم است جداسازی های اشتباه وغیرضروری حرفه ای بین زن ومرد برداشته شودبطوریکه آموزش فنی وحرفه ای که راه مؤثری برای ارتقاءکیفیت وکمیت اشتغال است،به شغل های مخصوص مردان ومخصوص زنان دسته بندی نشودبدین ترتیب حضوراقتصادی زنان عمق وگسترش بیشتری درجامعه می یابد.
- فراهم شدن فرصت های مدیریتی برای زنان گامی دیگربه سودجامعه وتوسعۀ پایداراست ضمن اینکه عقل حکم می کند توانایی وتجربه مدیریتی نیمی ازافرادجامعه نادیده گرفته نشود.یک مدیرزن آگاه وتوانا،با دید مشفقانه و مثبت نگر به مسائل می نگرد و با پشتکار و صداقت و سلامت مشهود و بارزی به تدبیر امور می پردازد. همسویی ذاتی او با طبیعت نیز- به گفته ی دورکهایم- به صورت ناخودآگاه، نگرشی به نفع محیط به وی می دهد که در تصمیم گیری های اوجاری وساری می گردد.
در یک نگاه کلی دستیابی به اهداف استراتژیک جامعه از قبیل: کاهش نرخ رشد جمعیت، نیل به تعادل های اساسی جغرافیایی، کاهش شکاف درآمدی بین قشرها و گروه های مختلف جامعه ، افزایش مشارکت آگاهانه سیاسی و اجتماعی در برنامه ریزی های توسعه اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی کشور، ریشه کن کردن بی سوادی و گسترش آموزش های فنی ، حرفه ای و مالی با افزایش میزان اشتغال زنان و مشارکت های اقتصادی آن ها ، رابطه ی تنگاتنگ و درهم تنیده دارد. همین طور بهبود الگوی معیشتی خانواده، نحوه ی تنظیم روابط درون خانواده و تربیت فرزندان، از جمله مواردی است که ارتباط نزدیک با میزان سواد و تحصیلات و مشارکت های اقتصادی ، سیاسی و اجتماعی زنان در بیرون خانوار دارد.(مهرانگیز کار-۱۳۷۵)
بنابراین با فراهم کردن کردن بسترهای فرهنگی و اجتماعی مناسب می توان بر توانایی ها و قابلیت های بالقوه و بالفعل زنان تکیه کرد و به صورت موثر در جهت توسعه پایدارگام برداشت.
از همه دوستانی که در آخرین مطلب وبلاگ نظر گذاشته بودند - پوزش می خواهم!!!
باران مبارك
برمن ، بر تو ، بر زمين
مبارك است
نجواي باران و پنجره هاي غبارگرفته
چه سال ها كه بي تو ، غمگين گذرانديم
خشك شديم باران
خس و خاشاك ، خوار هم
خيسمان كن
شاخه هايمان آبستن برگ هاي تازه اند
غنچه ها، نباري هم مي شكفند
اما بمان
بمان و به شوق شكوفه ها
تبرك كن اشك هايت را
اينبار
بي دغدغه ي بينوايان حتي ، ببار
من ، تمام خودم را
به شكرانه
پهن مي كنم
بر سرشان سقف مي شوم
سبز مي شوم
تو بمان تو ببار
گوشه ي پيراهنم هنوز
خشك مانده است
باران !
شروع تحصيل فرزندانم با شروع تدريس من در دانشگاه تقريبا همزمان شد. اين همزماني موجب شد كه بتوانم بعضي از مشكلات آموزشي را كه بارها شنيده و خوانده بودم ، بطور ريشه اي تر درك كنم و احيانا روي بعضي از راه حل ها و درمان هاي ارائه شده اصرار بورزم.
ضعف فرهنگي ، بينش بسيار محدود و اطلاعات بسيار كم و ناقص در زمينه هاي مختلف، در بين بعضي از دانشجويان خصوصا دخترخانم ها، نشان مي داد كه نه تنها در سيستم آموزشي ما با آن ها كار فرهنگي نشده، بلكه بستري يا تبليغات فراخوري هم نبوده كه دانش آموز بطور فردي و مستقل به سمت و سوي مطالعه وآگاهي سوق يابد. وقتي فضاي مدارس را در ذهنم مرور كردم، واقعيتي غير از اين ديده نمي شد، از خودم گرفته تا همكارانم و مدير و معاون و ...حتي والدين دانش اموز ، دغدغه ي اصلي مان اين بود كه مطالب كتاب گفته شود، وقت بگذرد و در بهترين شكل ، دانش آموزان براي موفقيت بيشتر در كنكور آماده شوند و اين چيزي جز آموزش بي پرورش نبود.
اين وضع همچنان ادامه دارد.هنوز در مدارس ماسايت هاي كامپيوتري اگر هم باشند دكوري هستند، هنوز معلم ابتدايي زنگ هنر را از بچه مي دزدد تا رياضي بيشتري به او بياموزد، هنوز اداره مجوز شركت در نهالكاري را با اكراه به دانش اموز مي دهد، هنوز مسوول پرورشي مدرسه براي راه اندازي يك برنامه فرهنگي خودجوش وغيربخشنامه اي در مدرسه اش همت نمي كند، هنوز... با وجوديكه تقريبا تمامي مديران و آموزگاران روش هاي نوين آموزشي و پرورشي را مي دانند، اما روحيه ي تعليم دادن با اين روش ها را ندارند. هركدام هم دلايلي مي آورند بيشتر از همه اينكه والدين از يك معلم خوب انتظار دارند كه تمام ساعت كلاس را مشغول درس دادن(به معني حل مسئله و توضيح و تشريح مطالب و تست گفتن و ...)باشد. متاسفانه در اينجا مدير نقش و وظيفه ي مديريت را فراموش مي كند. چه بسا يك مدير لايق با يك جلسه ي توجيهي بتواند هم معلمين و هم والدين را توجيه كند و جو آموزشي را به سمتي سوق دهد كه دانش آموز علاوه بر خواندن و نوشتن و حساب كردن، درست انديشيدن، درست انتخاب كردن، درست رفتاركردن، حقوق خود و ديگران را شناختن، تعامل جمعي داشتن و ... را هم بيابد.
مطمئنم نوشته هايي از اين قبيل را بعضي كه مي خوانند انگ ايده آليستي به ان مي زنند اما اگر يك بار ديگر نوشته مرور شود معلوم مي شود كه هيچ نكته پيچيده يا هزينه بر يا ناهماهنگ با آموزش و پرورش ما در آن وجود ندارد فقط به مقداري تلاش و كلان نگري در عين دقت در جزييات احتياج داردو البته افزايش سطح مطالعه در بين اموزگاران.
پویان کلاس دومی است.بازیگوش است و پدر و اشک و جیغم را در می آورد تا مشقی بنویسد و درسی بخواند البته گاهی هم جوگیر می شود و همه کارها را به بهترین نحو ممکن انجام می دهد از ظرف شستن گرفته تا درس خواندن - اینجور مواقع شایان می گوید:«پویان روبات شده!» دوسه روز پیش که روبات شده بود گفت می خواهم قصه بنویسم فردایش هم دومی را نوشت هردو قصه بنظر من به عنوان اولین کارها برای یک بچه ۷ ساله بسیار خوب نوشته شده اما چیزی که جلب توجه می کند غلط های املایی است که کم هم نیست! البته من اصلا غلط ها را برویش نکشیدم و بسیار هم تشویقش کردم چرا که اصل نوشتن و برکاغذ آوردن ذهنیاتش برایم مهم است اما این سوال برای من ماند که اشکال از کجاست؟ از رسم الخط فارسی یا از نحوه ی آموزش یا از میزان هوش پویان؟!
این ها همان دو قصه هستند:
اولين قصه ي پويان ( با رسم الخط خودش) – 23/8/88
يك روز علي با عجله به بيرون مي رفت.يك دزد به او گفت: مي آيي تا به خانه ي من برويم.علي به او گفت: مي آيم ولي زود برگرديم دزد گفت باشد. آن ها با هم به خانه ي دزد رفتند. مادر علي دمبال او بود رضاهم دنبال او بود خواهر او هم همين تور علي كه نمي دانست چكار كند كه از دست دزد خلاس شود يك كلك به زهنش رسيد گفت آقا بيا من پولم و جواهراتم را جا گذاشتم دزد برگشت و علي گفت مادر رضا خواهر كجا هستيد مادر او صدا را شنيد و با رضا و خواهر به دنبال دزد رفتند و علي آزاد شد.
دومين قصه
به نام خدا
يك روز علي به بيرون رفت. وقتي مي رفت مادرش گفت: اگر مي خواهي بيرون بروي هشت نان بخر. علي به نانوايي رفت نان تازه اي خريد. وقتي به خانه مي رفت يك پسر بدجنس نان هاي او را دزديد علي ناراحت شد. وبه دنبال او رفت و پسر را ديد و او را گرفت بعد به او گفت براي چه آن نان ها را دزديدي گفت: آخر ما پولي نداريم كه نان بگيريم براي همين هم نان تورا دزديدم بعد دزد معذرت خواهي كرد و علي به او دو نان كامل به او داد. بعد علي به خانه برگشت و مادرش گفت براي چه نان ها شش تا هستند. علي گفت براي اين كه يك بچّّه حيچ پولي نداشت و نمي توانست يك نان هم بخرد. من دو نان به او دادم. مادر به او گفت كار خوبي كردي.
اين كودك 4ساله چه بر سر مادر خود آورده !
«تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غيرقابل تصور است را، فشرده كنيم و هر100ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم:
در اينصورت كره ي زمين مانند فرد 46ساله خواهد بود ! هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در مورد سال هاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم. اما اين را مي دانيم كه در سن 42سالگي ، گياهان و جنگل ها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند. اثري از دايناسورها و حيوانات عظيم الجثه تا همين يك سال پيش نبود ! يعني زمين آن ها را در سن 45سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد.
در اوايل هفته ي پيش ، ميمون هاي آدم نما به آدم هاي ميمون نما تبديل شدند ! و آخر هفته ي گذشته دوران يخبندان سراسر كره ي زمين را فرا گرفت. انسان جديد فقط حدود 4ساعت در زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است. بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بر سر اين بيچاره ي 46ساله آورده است !!!
او طي 40دقيقه ي بيولوژيكي ، از اين بهشت يك آشغال داني كامل ساخته است. او جمعيت خودش را به نسبت هاي سرسام آوري زياد كرده و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است ! سوخت هاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است ! والان مثل كودكي معصوم و بي تقصير ! ايستاده و به اين حمله ي برق آسا نگاه مي كند! ».
مطلب بالا ، كه بيشتر به قصه اي دردناك شبيه است را، در مقدمه كتاب اكولوژي كمپبل خواندم ...
براستي ما اشرف مخلوقاتيم ؟! اين "فتبارك"ي كه خدا به خودش گفت براي كدام انسان بود ؟ !دانش آموز عزيز ( يار دبستاني من) !
لطفا با كلمات زير يك يا چند جمله معني دار بسازيد:
آنفلوآنزاي خوكي - تعطيلي مدارس - بعضا تعطيلي خوابگاه هاي دانشجويي - سبز - ۱۳ آبان - حنا - رنگ - آخ - چقدر - فكر - مردم و ... !!! !!! !!! !!! !
بيش از يك هفته از مراسم
بزرگداشت استاد تقي آصفي محلي سرا و پژوهشگر بهبهاني مي گذرد
از دوستان خواهش مي كنم كه در ذهنشان فرصتي براي اين يادداشت، به عنوان نوشته ي فردي مستقل ( ونه به عنوان همسر فلاني بهماني) ، در مورد بزرگداشت استاد آصفي باز كنند.
در يك نگاه كلي برنامه بزرگداشت با نيت و صفاي پاك استاد، بي بي ، خانواده اش و با زحمات ايشان، برنامه اي درخور و آبرومندانه بود. بطوريكه كمي و كاستي هاي فيزيكي را تحت پوشش قرار داده بود و كوتاهي و كج گويي هاي سخنران ! هم البته خدشه اي به روح برنامه وارد نكرد.
اما در نگاه جزيي تر ، راجع به مشكل دستگاه صوتي ، آماده نبودن وسايل و تجهيزات و رساندن و تست في البداهه آن ها و... روي صحنه و مقابل حضارمنتظر، هم دوستان گفته اند و هم شخصا به خودم اجازه نمي دهم انتقادي بكنم چرا كه درست تر بود استين بالا مي زدم و روزهاي قبل در آماده شدن و تداركات برنامه كمك مي كردم.
نقد جناب قناطير در مورد جلسه بزرگداشت آنقدر كامل بود كه تقريبا حرف نگفته اي را باقي نگذاشت. با تشكر از دقت نظر ايشان، جسارتا من هم با بسياري از نظراتشان موافقم ازجمله زود هنگام بودن برگزاري همايش با وجود منتشر نشدن نوشته ها ي استاد – كه اين مورد را به آقا صادق قبلا پيشنهاد كرده بودم- و اينكه هيچ ضرورتي ندارد كه براي توجيه پريشاني استاد بردلايل بيروني ناكيد شود. اين پريشاني ذره اي از ارزش ايشان و فعاليت هاي فرهنگي شان نمي كاهد.
همانطور كه خانواده ي آصفي بخاطر وابسته نشدن بزرگداشت به هيچ نهاد رسمي ، خود متقبل مخارج و زحمات برگزاري شدند، بهتر بود انتخاب دست اندركاران برگزاري هم به نحوي انتخاب مي شد كه همه ي اهل ادب در اين جمع حاضر شوند. هرچند از جمع فرهنگي وادب دوست انتظار مي رفت دغدغه هاي شخصي را كنار گذاشته و ساعاتي را به احترام استاد و به پاسداشت فرهنگ محلي ، انديشه ي مقابل و حضور مخالف را تحمل مي كردندو در جمع حاضر مي شدند. همان كاري كه بعضي از دوستان جوان تر – علي رغم ناهمسويي كه با بعضي حاضران داشتند- كردند.اينجا معلوم مي شود كه بزرگي به سن و سال نيست و نه به معروف بودن و قلم و زبان توانا داشتن. به قول دوستي : قهر كردن و ميدان را خالي كردن كمتر نتيجه ي مطلوب مي دهد؛ همانطور كه بسياري از افراد لايق ، 30سال اخير ميدان اجتماعي و سياسي را رها كردندو شد آنچه مي بينيم.
اما در مورد سخنرانان هم طبيعتا بايد با طمانينه وفرصت بيشتري برنامه ريزي صورت مي گرفت . بي تعارف در مورد آقاي سرحدي خود من هم لذت چنداني از سخنراني ايشان نبردم (لطفا اين قسمت به گوش شان نرسد!) ؛ نه اينكه سخنان و گفته هايش را قبول نداشتم بلكه از اينكه پراكنده گويي داشت و فرصت تدوين مطالب را نيافته بود، و با توجه به سابقه ي بيان بهتري كه سراغ داشتم انتظارم برآورده نشد. اما مطمئنم اين سخنراني بيشتر لطمه برايش شد تا اينكه «فرصتي»! فراهم آورد. به نظرم اشكال از برنامه ريزان بود كه دير به صرافت افتاده بودند.شايد هركس ديگري هم بود از روي اداي وظيفه پيشنهاد هرچند بي موقع را رد نمي كردمخصوصا كه روابط خانوادگي ، رسميت قول و قرارها را كم مي كند.علاوه بر اين ايشان اينگونه توجيه شده بود كه بين 20 تا 40 دقيقه وقت دارد.تنها فرصت طلبي كه مسعود سرحدي داشت اين بود كه به واسطه ي كار اجرايي و دور شدن از محافل فرهنگي«شهر» ، علاقمند بود در جمع دوستان حاضر شود؛ همين. انگار استقلال حفظ نشد!، اين را نه به حساب جانبداري ، بلكه به حساب نگاه هم از بيرون و هم از درون گود بگذاريد.چندي قبل دوستي پيامي برايم از دكتر شريعتي فرستاد:« خدايا كمك كن قبل از اينكه بخواهم راجع به راه رفتن كسي قضاوت كنم ، چند گامي با كفش هاي او راه بروم». مدتي است اين را تمرين مي كنم. نقد اگرعلم و تخصص و انديشه هاي بيان شده را هدف بگيرد تا هركجا برود باكي نيست اما زماني كه شخصيت افراد نشانه شد-حتي با يك عبارت كوچك- آن نوشته يك نقد خالصانه نخواهد بود.
از سرحدي بگذرم (البته دراين يادداشت نه در زندگي!) ؛ بسياري از دوستان از جمله خود من منتظر بوديم سخنران هاي اصلي خانم زاده حسن زاده و آقاي اماني باشند در صورتيكه فرصت ! به اين دو عزيز با وجود وقت و همت زيادي كه صرف كرده بودند نرسيد(بسيار لذت بردم كه با اين وجود در چهره هيچ كدام ذره اي آثار دلخوري نديدم و اين معني بزرگواري است).دو سه روز قبل مراسم كامنتي براي آقا صادق گذاشتم كه شايد بهتر بود به دبير همايش عرض مي كردم و آن اينكه فهرست برنامه ها و اسامي سخنران ها از قبل اعلام شود. اگر اينگونه مي شد هم مجري و هم سخنران تعهدي برايش بوجود مي آمد و بهتر مي توانست مطلبش را در مدت مخصوص خود و طبق زمانبندي تنظيم و ارائه كند. در اينصورت حرمت وقت حضار هم بيشتر نگه داشته مي شد و كمتر افراد در مظان قضاوت هاي مختلف قرار مي گرفتند.
وجود يك هيئت رئيسه هم ، بسيار مفيد بود، هم به ابهت جلسه مي افزود و هم نظم و روال بهتري براي اجراي مراسم بوجود مي آورد.
اين برنامه علاوه بر مزايايي كه دوستان برشمردندو همگان شاهدش بوديم، مي تواند تجربه اي براي گام هاي بعدي باشد، از جمله اينكه هراز گاهي مطلبي يا نكته اي از كاستي ها يا قوت هاي شهرمان اعم از ادبي ، فرهنگي، سنتي، اجتماعي و... به
« انديشيدن» گذاشته شود و اهل قلم و انديشه ديدگاه هاي خود را به اشتراك بگذارند ؛ بي آنكه چتر حمايتي دولتي بخواهد شائبه اي در برنامه ايجاد كند. مثلا چه خوب مي شد اگر سخنان جناب محمدحسني در مورد «ضرورت بهبهاني صحبت كردن و جلوگيري از كمرنگ شدن گويش بهبهاني» ، سوژه اي براي چنين نشستي ميشد.دراينصورت نظرهاي مختلف، انديشه هاي متنوع، ايده هاي تكميل كننده، ديدگاه قشر جوان و ...مي توانست يك برداشت همه جانبه و كامل تري دراينخصوص ايجاد كند و علي هذا...
مطلب آخري كه عرض مي كنم؛ اينكه اينگونه برنامه ها لازم است كه با هزينه كمتري برگزار شود تا امكان برگزاري جلسات بعد بيشتر شود. حذف پذيرايي كمك زيادي به كاهش هزينه مي كند.البته پذيرايي اين همايش در راستاي همان فرهنگ محلي مرتب شده بود كه بسيار هم چسبيد!
سخن به درازا كشيد. اگر تا اينجاي مطلب را خوانده ايد هم متشكرم كه حوصله بخرج داديد و هم عذرخواه از اطاله ي كلام و هم آرزومند موفقيت همه ي دوستان.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|