تبليغاتX
نا آمده سیل تر شدستیم

دیروز بچه ها را بردم نمایش شاد و  عروسکی گرگ گرسنه رو ببینن، اجرای نمایش یک ساعتی طول کشید و در سراسر زمان اجرا ترانه های شاد پخش می شد .... متوجه شدم کودکانم بلد نیستند هماهنگ با ریتم موسیقی دست بزنند و بقولی خارج می زدنند ...!!!!!  سوختم سوختی سوخت سوختیم سوختید سوختند این همه نسل های پی در پی ....

                              *************************************************

از کتاب ابوالمشاغل مرحوم نادر ابراهیمی:

 
روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفتآیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟
 
گفتمخیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.
حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...
 
گفتماین، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1390ساعت 23:31 توسط نیره سعادتی |

باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام
شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام

طره از پیشانی ات بردار ای خورشیدکم!
در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده ام

در میان مردمان دنبال آدم گشته ام
در میان کوه سوزن کاه را گم کرده ام

زندگی بی عشق شطرنجی ست در خورد شکست
در صف مشتی پیاده شاه را گم کرده ام

خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم
حال می بینم که حتا چاه را گم کرده ام

زندگی آنقدر هم درهم نبود و من فقط
سرنخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام...


شعر از: علیرضا بدیع

+ نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 0:16 توسط نیره سعادتی |


یادشان زمزمه ی نیم شب مستان باد

تا نگویند که از یاد فراموشانند



+ نوشته شده در شنبه 1 بهمن1390ساعت 12:59 توسط نیره سعادتی |


دوباره خط اتو روی پیرهن ها مان

و روحمان كه چروكیده در بدن ها مان



....صدای خسته خمیازه ها و دیگر هیچ

و دلخوشیم كه وا می شود دهن ها مان  !! ...

شعر از : صباغ زاده

+ نوشته شده در شنبه 1 بهمن1390ساعت 0:36 توسط نیره سعادتی |


چند سال پیش شعر «محرم» دایی حمید(مرحوم تقی آصفی) را از «مح شفی تولهی» می خواندم، خیلی برایم جالب بود که دیدم ناهنجاری هایی اجتماعی که شب های تاسوعا عاشورا می دیدم و خیلی عصبیم می کرد،  سابقه ی طولانی دارد و یک اتفاق نیست. پیش از آن دنبال آن بودم که راه های بیرون شد از این بلبشو را بیابم و علت یابی و آسیب شناسی کنم، اما دیدم این قصه سر دراز دارد و یک آسیب شناسی تخصصی را می طلبد و درمانش جز با فرهنگ سازی میسر نیست.... جالب است که تقی آصفی شعر خودش را در سال 48 در خصوص ناهنجاری های شب عاشورا (شو روزَی) سروده و جالب تر است که در شعر می گوید:« ای کارای نه مال امسال و پارن».... بگذارید بیشتر نگویم و قسمت هایی از شعر را بنویسم:

.....

       دوارته دوتکو مونند هر سال      ا سی سیل کرده در مهرن پروبال

ته ای ماین که هموشو مین حال      سی آزودین که خندونن و خوشحال

...

          جووناهم خوشو خوب وامرین      دم رختاشو بو خش ورمسّین

                مرتب کندرو سقز مخیّن      اته شافرض دسّه دسّه میّن

       .... اته تنگاره ها تا صب مگردن      دم تصنیف خوندن یا که خَردن

     ....اَ دیم شعر و بیت و غمزه و ناز     سرِ تا، پوی پتی، دس و پلا واز

            سر قصّ مصیبت شعر و آواز     غروش کهکِه و پِنگَی سجِی ساز

          بلی معنی عزادوری ینن دی!     پساری کار ری ووری ینن دی

          ... بچون نیم بلس قدَّی بیارن     پر جیباشو کربیت و سِگارن

          اَ بی خووی و ره رهته خمارن      ای کارایَه نه مال امسال و پارن

اَ اوس تیسَه که هسمو شو روزَی یاد      ایشووَه بیدیِن همّوشو آزاد

   دلم خینی خدایا خوت سبب کُه      ته خوت هرچی فضول هسّی ادب کُه     دیماه 1348


و من هر چه فکر می کنم پرتقال فروش را نمی توانم حساب کنم؛ طرف گفت: عجیب نیست ، آخر عقلی نمانده و همه در حیرت غرقیم......

پسرم می خواند: انگشت کوچک ، یعنی برادر.....


+ نوشته شده در جمعه 23 دی1390ساعت 21:28 توسط نیره سعادتی |


سال ها بود به همین منوال می گذشت، بیش از 20 سالش را من به عینه می دیدم و افسوس می خوردم ! و تنها راهم در خانه ماندن بود و تماشا نکردن، بله سال ها بود در شهر دارالمومنین به همین منوال می گذشت.... سال ها بود سال ها....

مانده ام سخت عجب....

حماقت تا کی؟ بی انصافی و خودخواهی چقدر؟ چه زود دیروز را فراموش کرده ایم و چقدر از فردا غافلیم !!!

+ نوشته شده در جمعه 23 دی1390ساعت 20:0 توسط نیره سعادتی |


ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا

گو بیا سیـــل غم و خانه زبنـــیاد ببر


*

+ نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت 22:58 توسط نیره سعادتی |

من از فرعی بیرون آمدم برادر!

سال ها بود عاشورا را از خانه بیرون نمی رفتم و مشاهداتم از حوادث و حاشیه های عزاداری به توصیفات دیگران و دیدن های عبوریم منحصر می شد تا دوسال پیش که به خاطر دیدن اقوام باید دقیقا از مسیر حرکت دسته های عزا عبور می کردم؛ طناب هایی را دیدم که محل استقرار خانم ها را از دسته های عزا جدا می کرد. با وجودی که شدیدا با این رفت و آمد بی فلسفه تماشاچیان عزاداری –چه زن و چه مرد- مخالفم و با وجودی که واقف به فجایع غیراخلاقی که در این ایام پیش می آید هستم و معتقدم باید به نوعی فرهنگ سازی –به سبک ستادی- برای کاهش این فضا صورت گیرد اما حس کردم این طناب ها جزو همان بند و بست های بدمنظره ایست که نه تنها دردی از بی نظمی دوا نمی کند بلکه حساسیت و برخورد تقابلی ایجاد می کند و انگار که تعدادی حیوان(با پوزش از همه ی خانم ها) را به بند کشیده باشند،  واقعا حس بدی را ایجاد می کرد.

و اما حاشیه ی جدید عاشورای 90:

در ورودی خیابان جوانمردی و چهارراه افروزیان(گود بقال) عبارت «ورود خواهران ممنوع» نصب شده بود و انگار که لشکر دشمن قصد حمله داشته باشد، نیروی انتظامی و گارد باتوم به دست و... کنار نرده های فلزی جدا کننده ایستاده بودند که مبادا خواهری! وارد محوطه عزاداری برادران! شود و خانم ها را به سمت مسیرهای فرعی کوچه های تاریک هدایت می کردند. نمی دانم این تصمیم از سوی چه کسی یا کسانی اتخاذ شده ، آیا ایشان اهل بهبهان نبوده و کوچه پس کوچه های بهبهان را ندیده و نمی دانند که بسیاری از کوچه های مرکز شهر تاریک و طولانی و باریک هستند و امکان بروز هرگونه خطری برای خانم ها وجود دارد؟ آیا امنیت خانم ها برایشان مهم نیست؟ آیا آنقدر از روحیه ی جوانان شهر اطلاع ندارند که تشخیص دهند بسیاری فقط برای سرگرمی به خیابان می آیند و امکان خوشگذرانی در کوچه های خلوت بیشتر میسر است؟ آیا راه حل کردن مسئله، پاک کردن صورت مسئله است؟ (هرچند این تصمیم حتی صورت مسئله را پاک نمی کرد بلکه مسئله را حادتر کرد) آیا آیا آیا....

احیانا ارتباط  بین دخترها و پسرها در این شب ها در محل های عزاداری موجب شده این تصمیم گرفته شود، با تایید سخیف بودن این ارتباطات که معلول بسیاری عوامل است، اما مسلم است که فرستادن خانم ها به راه های فرعی آن هم در شب، بدون هیچ گونه تمهیداتی برای تامین امنیت این مکان ها(مثل روشنایی، حضور نیروی انتظامی خانم و...)، مشکلات بسیار بزرگتر از یک لوس بازی کوتاه در خیابان ایجاد می کند که مطمئنا هیچ عقل سلیمی نمی پذیرد.

حاشیه ی شخصی این حاشیه:

مسافتی را آخر شب با همسر وپسرم در این مسیر قاچاقی آمدیم، یک برادر نیروی انتظامی از پشت سرمان صدا زد «آقا آقا..» و منظورش این بود خانمت نیاید. چقدر احساس امنیت کردم وقتی شوهرم مقتدرانه گفت:« خودم مواظبشم؛ شما که مواظب خانما نیستین!!»و چقدر نگران آن خواهرانم شدم که جسارت نداشتند مقابله کنند و به کوچه ی تاریک رفتند بی آنکه همسر یا برادری همراهشان باشد!!!

و از خاطرم گذشت: زینب «خواهر» امام حسین بود و« کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود » و چقدروقتی به حضورمان نیاز دارند، این را در گوشمان فریاد زده اند !!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1390ساعت 2:57 توسط نیره سعادتی |

لازم است سریعا دلایل عدم مدیریت سیل دیروز و بالا بودن تلفات جاده ای سیل ، بررسی شده و مسئولین به چالش کشیده شوند بلکه تجربه ای گردد برای موارد بعدی. سوال ها ساده اند : باوجود پیش بینی سیل ، چرا با بلندگو به روستاها خبر رسانی نشد که از مسیل دور شوند(احتمال اینکه بسیاری از مردم از اخبار رسانه ای بیخبر باشند، یا خبر را جدی نگرفته باشند را باید درنظر می گرفتند)؟ چرا هنگام بالا آمدن آب در جاده بلافاصله جاده ها بسته نشد؟ چرا نه فرماندار، نه رئیس اداره راه و ترابری ، نه امکانات کمکی مثل ماشین های سنگین امدادرسان، لودر بلدوزر ماشین آتشنشانی و … در محل حاضر نبودند و اگر آمدند خیلی دیر آمدند و نوشداروی پس از مرگ سهراب شدند؟ ستاد بحران و ستاد سیل کاغذی به چه دردی  می خورد؟ و …… ؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1390ساعت 18:26 توسط نیره سعادتی |

فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد.
تو پيش‌بينی کرده بودی که باد نمی‌آيد
با اين ...همه ... ديروز
پی صدائی ساده که گفته بود بيا، رفتم،
تمام رازِ سفر فقط خوابِ يک ستاره بود!

خسته‌ام ری‌را!
می‌آيی همسفرم شوی؟
گفتگوی ميان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گوئيم
توی راه خوابهامان را برای بابونه‌های درّه‌ای دور تعريف می‌کنيم
باران هم که بيايد
هی خيس از خنده‌های دور از آدمی، می‌خنديم،
بعد هم به راهی می‌رويم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پيش نمی‌آيد
کاری به کار ما ندارند ری‌را،
نه کِرمِ شبتاب و نه کژدمِ زرد.

وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی که بر آن بلندیِ بنفش بنشينيم
ديگر دست کسی هم به ما نخواهد رسيد
می‌نشينيم برای خودمان قصه می‌گوئيم
تا کبوترانِ کوهی از دامنه‌ی روياها به لانه برگردند.

غروب است
با آن که می‌ترسم
با آن که سخت مضطربم،
باز با تو تا آخر دنيا خواهم آمد.


سید علی صالحی

+ نوشته شده در دوشنبه 16 آبان1390ساعت 21:32 توسط نیره سعادتی |